خرید بک لینک
سکوت روشن،گفتار تاریک... سکوت بیگانه امد اندکی ماند و رفت... داخل تنگ شیشه ای گیر کره ام و نمیدانم چطور خودم را نجات دهم یا تلاش کنم و بیرون بیایم یا همانجا راکت بمانم و بوی گند ام همه جا را بگیرد.من مدت هاست درون خودم بودم و دیگرا را نمیدیدم برای مدتی شخصی مرا از خودم بیرون کشید گویا از ان تنگ تنگ و تاریک خارج شدم برای مدتی اطراف را حس میدیم حسش میکردم داشتم زندگی میکردم گل ها رو بو میکردم میدیدم اسمان چه رنگی هست میدیدم دریا بی رنگ هست میدیم وقتی کنار ساحل باشم میخواستم ب

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 3:40

اخرین بار

عاشق شدم... فکر کنم برای آخرین بار باشد که عاشق میشوم آنم عاشقی با بیست و چهار سال اختلاف زمانی،از بدی روزگار هست یا خوشی روزگار که یا من دیر پا در این جهان گذاشتم یا او خیلی زودتر از من دنیا را ،آدمک ها را لمس کرده .نمیدانم چه شد که این شد ورزگا من فرسخ ها فاصله دارم ولی امد و مرا از خودم بیرون کشید و رفت...

برچسب: نویسنده: زهرا پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 3:40

صفحه بندی